پرسش اصلی این نیست که آیا آمریکا بار دیگر به جمهوری اسلامی ایران حمله میکند یا نه. پرسش این است که اگر حملهای تازه انجام شود، هدف نهایی آن چه خواهد بود.
حملۀ نظامی میتواند مجدداً توان نظامی حکومت را کاهش دهد، اما لزوماً رفتار آن را عوض نمیکند و به خود جنگ نیز پایان نمیدهد. اگر واشنگتن فقط بخواهد تأسیسات و توان نظامی جمهوری اسلامی ایران را بیشتر تضعیف کند، بیآنکه راهی برای پایان درگیری بیابد، چرخۀ حمله، پاسخ نظامی و گفتگوهای بیحاصل ادامه خواهند یافت. در این صورت، دولت ترامپ باید روشن کند که هنوز در پی گرفتن امتیاز از تهران است یا هدفش تغییر حکومت در ایران.
این دو هدف یکی نیستند. در روزهای اخیر، جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، پیامی برای محسن رضایی فرستاد. میانجیهای قطری این پیام را به تهران رساندند. محسن رضایی روز گذشته، ۲۸ اکتبر، پاسخ تهران را به همان میانجیها اعلام کرد: تهران پیشنهاد ونس را نپذیرفت. در پیام ونس پیشنهاد شده بود گفتگوها بر سر چارچوب مذاکرات از سر گرفته شوند و برنامۀ هستهای جمهوری اسلامی از همان ابتدا در مرکز مذاکرات قرار بگیرد.
اقدام ونس را میتوان تلاشی برای بازکردن راه گفتگو دانست. اما همزمانی آن با احتمال ازسرگیری حملات نظامی آمریکا، معنای دیگری هم به آن میدهد: اگرچه راه توافق هنوز بسته نیست، اما مهلت برای انتخاب آن محدود است.
این برداشت، بهخودیِخود ثابت نمیکند که واشنگتن ضربالاجلی رسمی برای تهران تعیین کرده یا تصمیم به سرنگونی رژیم ایران گرفته است. اما نشان میدهد که اگر گفتگوها شکست بخورند، دولت ترامپ باید میان دو مسیر متفاوت دست به انتخاب بزند: فشار برای رسیدن به توافق، یا اقدام برای پایاندادن به بقای جمهوری اسلامی.
چرا تغییر حکومت میتواند برای آمریکا مهم باشد؟
اگر در پی تغییر رژیم، حکومتی با سیاستی متفاوت در ایران شکل بگیرد، قطعاً روابط تهران و واشنگتن از نو تعریف خواهد شد و این امر میتواند به عادیشدن روابط ایران با اسرائیل کمک کند. همزمان، تغییر در سیاست خارجی ایران میتواند بر موقعیت چین و روسیه نیز اثر بگذارد. جمهوری اسلامی ایران، با وجود تحریمها، یکی از منابع نفتی چین بوده و در سالهای اخیر به شریکی مهم برای روسیه تبدیل شده است. اگر حکومت آیندۀ ایران مسیر دیگری برگزیند، این پیوندها قطعاً تغییر خواهند کرد.
نفت نیز بخشی از این معادله است. اگر روابط واشنگتن و کاراکاس پایدار بماند و در ایران نیز حکومتی با سیاستی نزدیکتر به آمریکا روی کار بیاید، نفوذ آمریکا در دو کشور نفتخیز افزایش مییابد و این احتمال میتواند برای واشنگتن اهمیت اقتصادی و راهبردی داشته باشد. برای دونالد ترامپ، اهمیت تغییر در ایران تنها در یک پیروزی نظامی دیگر خلاصه نمیشود. تغییر واقعی در سیاست تهران میتواند یکی از سرچشمههای تنش در خاورمیانه را از میان ببرد، رابطۀ منطقه با چین و روسیه را تغییر دهد و راه را برای شکلگیری مناسبات تازه باز کند.
پیامدهای منطقهای
تغییر سیاست ایران، محاسبۀ کشورهای عرب حوزۀ خلیج فارس را هم دگرگون میکند. کاهش تنش میان تهران و واشنگتن راه را برای گفتگوهای منطقهای هموار میسازد و یکی از موانع رابطه با عربستان سعودی را کنار میزند.
انتخابات میاندورهای آمریکا، رئیسجمهور را تغییر نمیدهد. رأیدهندگان در آن نمایندگان کنگره را انتخاب میکنند. نتیجۀ انتخابات میتواند بر توان دولت برای پیشبرد برنامههایش، تصویب بودجه و پاسخگویی به فشارهای سیاسی اثر بگذارد، اما بهطور خودکار جنگ را متوقف یا آغاز نمیکند.
در اسرائیل نیز انتخابات پارلمانی بر ترکیب دولت و ائتلافهای سیاسی اثر میگذارد. اما حتی تغییر نخستوزیر، بهتنهایی سیاست امنیتی اسرائیل در قبال جمهوری اسلامی ایران را از میان نمیبرد. بنابراین، انتخابات میتوانند آزادی عمل دولتها را کم یا زیاد کنند؛ ولی جای تصمیم راهبردی را نمیگیرند.
نامهٔ ونس و میانجیگری قطر را میتوان آخرین فرصت برای توافق، هشداری پیش از تشدید جنگ، یا آمیزهای از هر دو دانست. آنچه اهمیت دارد، تصمیمی است که پس از شکست احتمالی گفتگوها گرفته خواهد شد. پرسش فقط این نیست که آیا آمریکا میتواند آسیب بیشتری به جمهوری اسلامی ایران وارد کند؛ پرسش این است که آیا هدف سیاسیِ روشنی برای پس از آن وجود دارد و آیا آمریکا میتواند به آن هدف برسد.




