پنجم فروردین ١٣٨٤ بعد از بیست و یک سال به ایران بازگشتم و به مدت ٩ روز در هتل « مرمر » […]

پنجم فروردین ١٣٨٤ بعد از بیست و یک سال به ایران بازگشتم و به مدت ٩ روز در هتل « مرمر » تهران اقامت گزیدم.

 شب‌ها پیش از خوابیدن مشاهدات روزانه‌ام را در دفترچه‌ای یادداشت می‌کردم. سطور زیر قسمت‌هایی از همین یادداشت‌ها هستند.

پس از ٢١ سال بازگشت به تهران

[…] هواپیمای « ایرفرانس » با تأخیری طولانی از فرودگاه « شارل ‌دوگُل » پاریس برخاست و حوالی شب وارد حریم هوایی ایران شد. چند ده کیلومتر بعد از قزوین نور ممتد چراغ‌ها تا خود تهران ادامه یافت، انگار که حومۀ قزوین را به کرج و سپس به تهران چسبانده باشند. اولین بار بود که به عنوان مسافر ایرانی – آنهم از خارج – وارد فرودگاه مهرآباد می‌شدم.

هواپیما که فرود آمد مسافران را با اتوبوسی قدیمی و کثیف به ورودی سالن کنترل گذرنامه¬ها بُردند. پاسداری با ته‌ریشی دو سه روزه، موهای ژولیده و چرب و اونیفورمی چرک و چروک در ورودی سالن ایستاده بود و با لبخندی مضحک مسافران را تماشا می‌کرد. طاق سیمانی سالن پوشیده از شبکه‌های فلزی کهنه و نیمه شکسته بود و از لابلای‌‌شان سیم‌های برق و تلفن بیرون زده بود. اتاقک‌ها و علائم روی آن‌ها همگی به دورۀ پیش از انقلاب تعلق داشتند، انگار که زمان همانند زمان تبعید در آنجا متوقف شده باشد.

در فرودگاه بین¬المللی تهران از تابلوی اعلان پروازها خبری نبود. چند صفحۀ کوچک تلویزیون ساعات نشست و برخاست هواپیماها را همزمان اعلام می‌کردند. مدتی در صف منتظر ماندم تا نوبتم برسد. جلوی اتاقک کوچکی ایستادم. جوان پاسداری گذرنامه‌ام را گرفت و بی آن که جواب سلامم را بدهد به سرعت انگشتانش را روی کلیدهای کامپیوتر به حرکت درآورد. لحظه¬ای بعد رو به من کرد و پرسید: «غیرقانونی از مرز خارج شدی؟» از اینکه فعل « خارج شدن » را خطاب به من به دوم شخص مفرد صرف می‌کرد، تعجب کردم و گفتم: «بله». جملات بی سر و ته‌ای که حاکی از بی‌اطلاعی او از دنیای خارج بود گفت و سپس مُهری در صفحۀ گذرنامه¬ام زد و آن را به سمتم روی پیشخوان پرت کرد بطوری که ناچار شدم گذرنامه را در هوا چنگ بزنم.

در سالن کناری، مسافران زیادی منتظر چمدان‌های‌شان بودند. بیرون جمعیت زیادی ـ و غالباً مرکب از خانواده¬ها ـ به استقبال مسافران‌شان آمده بودند. سالن گنجایش آن همه جمعیت را نداشت. فرودگاه مهرآباد به همه چیز شبیه است جز فرودگاه بین‌المللی پایتختی با بیش از ٩ میلیون نفر جمعیت. بیرون سالن یکی از دوستان قدیمی¬ام را شناختم که به همراه همسرش سرزده به استقبالم آمده بودند. به سرعت به طرف خودروی آنها راه افتادیم که در نبود جا تقریباً در بلوار ورودی فرودگاه مهرآباد پارک شده بود. نسیم سردی می وزید. همه جور آدم و خودرو را در آنوقت شب می¬شد دید. از زن چادری تا خودروهای قراضه و البته آخرین مدل‌های خودروهای مونتاژ شدۀ فرانسوی و کره¬ای.

در راه و در زیر نور چراغ‌های خیابان آزادی (آیزنهاور سابق) برخی جاها را بازمی شناختم از جمله دبیرستان « فیروز »، کنار ادارۀ راهنمایی و رانندگی را، که یک سالی در آن درس خوانده بودم و حالا در این شب سرد بیشتر به ساختمانی مخروبه شباهت داشت. اغلب ساختمان‌ها نمایی کهنه و زشت داشتند حتی آن‌هایی که ظاهراً به تازگی ساخته شده‌اند.

مدتی بعد خودروی ما مقابل هتل « مرمر » (تقاطع خیابان سابق ثریا که حالا به « سمیه » تغییر نام یافته) توقف کرد. با اینکه خیابان‌ها به دلیل تعطیلات نوروزی در آن ساعت شب خلوت بودند، بوی تُند بنزین هوا را آکنده بود و گلو و بینی¬ام را می سوزاند. در هتل سکوتی سنگین حاکم بود. نمی¬دانم چرا احساس می‌کردم که تنها مسافر این هتل بودم و همین قدری نگرانم ¬می‌کرد. روزهای بعد پی بردم که این احساس خیلی هم بیراه نبود. کلید اتاقم را که از قبل رزرو کرده بودم از مهماندار هتل گرفتم و از دوستانم تشکر و خداحافظی کردم. فردی که ظاهراً نگهبان هتل بود و یک اونیفورم قهوه‌ای مندرس به تن و یک جفت دمپایی پلاستیکی مارک « بلا » به پا داشت خواب آلود و با موهای ژولیده تا داخل آسانسور و سپس تا مقابل اتاق همراهی‌ام کرد. اسکناسی به سمت او تعارف کردم. با روی تُرش و بی‌آنکه نگاهم کند با علامت سر گفت : نمی‌خواهم. نگران وارد اتاق شدم. جداری از غبار و دوده پنجرۀ اتاق را پوشانده و پردۀ سفید آن را خاکستری کرده بود. حمام کثیف بود و توالت روپوش نداشت. هتل « مرمر » که روزی پاتوق لوکس خبرنگاران بود حالا به یکی از مسافرخانه‌های قدیمی ناصرخسرو بیشتر شباهت داشت تا هتلی نسبتاً مجلل.

بسیار خسته¬ بودم، اما از شدت اضطراب خوابم نمی¬برد. برای دومین بار قرص آرام‌بخشی را ته گلویم انداختم و جرعه‌ای آب روی آن نوشیدم. بعد تکیه‌گاه صندلی را محکم زیر دستگیرۀ در فشار دادم و روی تخت دراز کشیدم. می‌ترسیدم در خواب غافلگیر شوم. حدود دو و سه بعد از نیمه شب به خوابی ملتهب فرو رفتم و ساعت پنج صبح از خواب پریدم. طاقت نیاوردم. دوشی گرفتم و در تاریکی از هتل بیرون زدم.

باد سردی می‌وزید. بی¬هدف راه افتادم و با ولع اطرافم را در روشنایی بی رمق صبحگاهی تماشا می کردم. چند مرد بی سرپناه بدون لباس و پوشش گرم گوشه¬ای چمباته زده بودند و می لرزیدند. دو سه نفری سر در گریبان فرو برده بودند و پُک‌های عمیقی به سیگار می زدند و به سرعت به سمت ایستگاه اتوبوس می¬رفتند. در آن هوای آلوده سیگار کشیدن حقیقتاً بی حکمت به نظرمی‌رسید.

خیابان‌ها در نظرم آشنا و ناآشنا بودند، ولی دیگر آنطور که در خاطرات غربت تصور می کردم، نبودند. میان تصویر واقعی شهر و خاطرات حسرت¬آلودم در فرانسه تفاوتی بارز بود. ساختمان‌ها و خیابان‌ها همگی کوچکتر به‌نظرم می‌رسیدند. همه چیز ظاهری آشفته و به بقایای آثار به جا مانده از گذشته‌ای دور شباهت داشت. تنها چیز تازه‌ای که نظرم را جلب می‌کرد «صندوق‌های صدقات» بود که گوش تا گوش و در دو سمت پیاده‌روها پشت سر هم در بی سلیقگی مفرط نصب شده بودند. جملات قصاری هم روی آنها نقش بسته بود که تصویری گویا از فرهنگ و مناسباتی تحمیلی ترسیم می‌کردند. مثلاً روی آنها نوشته شده بود که «صدقه هفتاد بلا را دفع می¬کند»، «صدقه عمر را زیاد می¬کند»، «صدقه دهید تا بیمۀ حضرت ابوالفضل¬العباس شوید»… روزهای بعد متوجه شدم که این صندوق‌ها را در سرتاسر شهر حتی در پرت¬افتاده¬ترین مناطق نیز نصب کرده‌اند و موجودی آن‌ها را بنیادی که سرپرستش حبیب¬الله عسگراولادی-مسلمان از رهبران جمعیت مؤتلفۀ اسلامی است، جمع آوری می‌کند…

[…] از چهارراه گلوبندک به طرف میدان ارگ رفتم و از آنجا به سمت خیابان ناصرخسرو و ساختمان دادگستری که نرده‌های زنگاربسته و پوسیده‌اش هنوز پس از بیست و شش سال رنگ¬ یا تعویض نشده‌ بودند. روی همان نرده‌ها احادیث مذهبی به روی پارچه¬های سیاه رنگ – شبیه علائم ایام محرم – و به خط نستعلیق نصب شده بود که گاه در مدح خوشرفتاری با والدین و گاه در ذم بدحسابی یا گرانفروشی پند می‌دادند… روی یکی از همان پارچه‌ها در نزدیکی ورودی کاخ دادگستری نوشته شده بود : «رشوه دادن به قاضی از گناهان کبیره است». خواندن این عبارت آنهم بر سر در دادگستری به نظرم سوررئالیستی می‌آمد.

در راه به سمت توپخانه پی بردم که دیوارهای قدیمی کوچۀ قورخانه از بین رفته‌اند و خود قورخانه به ترمینال اتوبوس‌های شرکت واحد تبدیل شده است. در بازگشت به سمت میدان فردوسی از مقابل کوچه برلن و سپس خیابان قدیمی منوچهری گذشتم. مغازه¬ها هنوز بسته¬ بودند و از ازدحام جمعیت خبری نبود. ساختمان سفارت آلمان از شدت آلودگی هوا خاکستری شده بود. در میدان فردوسی وارد قهوه خانه¬ای شدم و پس از استراحتی کوتاه به سمت چهارراه پهلوی (ولیعصر) راه افتادم. به چهارراه کالج که رسیدم خاطرات روزگار نوجوانی و دوستان از دست¬ رفته در من زنده شدند. روزگاری در پیاده‌روی ضلع شمال-غربی این چهارراه کتاب و نشریات سیاسی می‌فروختم و گاهی اوقات هم از دست گروه‌های حزب‌اللهی که کتاب‌ها و نشریاتم را پاره می‌کردند همانجا کُتک می‌خوردم.

از آنجا تا میدان حسن¬آباد و سپس روبروی درب شمالی پارک شهر که حالا به ترمینال اتوبوس‌های شرکت واحد تبدیل شده رفتم. سوار یکی از اتوبوس‌ها به مقصد محلۀ کودکی‌ام، نازی آباد، شدم که از مسیر خیابان شاپور قدیم (وحدت اسلامی امروز) به طرف خیابان شوش و سپس خیابان رجایی (جادۀ آرامگاه سابق) راه افتاد. وارد اتوبوس که شدم برای اولین بار زنانی را دیدم که ته اتوبوس در قسمت جداگانه‌ای نشسته بودند و میله¬ای آهنی قسمت آنان را از قسمت مردان جدا می‌کرد. نمی¬دانم چرا حتی از نگاه کردن به قسمت آنان اجتناب و ناخواسته در به رسمیت نشناختن آنان مشارکت می‌کردم. این جدایی صحنه¬های آپارتاید در آفریقای جنوبی سابق یا آمریکای پیش از دهه‌های شصت و هفتاد میلادی را در ذهنم تداعی می کرد که طی آن مثلاً سیاه‌پوستان اجازه نداشتند در اتوبوس‌ها و اماکن عمومی در محل‌های ویژۀ سفیدپوستان بنشینند. چند روز بعد وقتی نظر یکی از روشنفکران شناخته شده و تحصیلکردۀ تهران را در اینباره جویا شدم با شگفتی شنیدم که « البته، خود خانم‌ها هم از این جدا‌سازی ناراحت نیستند به دلیل این که آقایان ایرانی غالباً هرزه و بی¬نزاکت هستند و به محض نزدیک شدن به خانم‌ها یا نیشگونشان می¬گیرند یا به آنان دست درازی می‌کنند. » همایون کاتوزیان هم که بعد از بیست و هشت سال برای نخستین بار پس از انقلاب برای چند روزی از لندن به ایران بازگشته بود و تصادفاً در آن مجلس حضور داشت همین گفته را تصدیق ‌می‌کرد. سعی نکردم در این باره وارد بحث شوم، هر چند استدلال‌ها بسیار شبیه استدلال رسمی و مبتکران این تبعیض به نظر می رسیدند…

نرسیده به خیابان شوش یک زوج جوان را در حال نزاع دیدم. دختر جسورانه از خود دفاع می¬کرد، اما پسر یکی دو سیلی محکم به دختر زد و این کار نه فقط واکنش مردان ناظر را برنانگیخت، بلکه همگی کوشیدند از پسر دلجویی کنند.

اتوبوس از حوالی پامنار گذشت و چند ساختمان خشتی دورۀ قاجار یا دورۀ پهلوی اول را دیدم که متروکه و تقریباً خرابه شده بودند. در روزهای بعد تصاویر مشابه در دیگر نقاط شهر سخت متأثرم می¬کرد. به غیر از تصاویر ساختمان‌های قدیمی که به مرور نابود می‌شدند، بناهای جدیداً ساخته شدۀ تهران بیشتر حس ناامنی و ناپایداری را به آدم منتقل می‌کنند (برج‌هایی هم که در شمال تهران ساخته¬ شده اند بعضاً از این قاعدۀ مستثنی نیستند). گل و خشت را سر هم کرده و بالا برده‌اند و بعد ظاهر را با سنگ‌های گران‌قیمت مرمر یا شیشه¬های رنگی آراسته‌اند و داخل آن‌ها را با گچ‌بری‌های سبک جدید و شومینه¬های گازسوز تزئین کرده‌اند. بااین‌حال، اغلب ساختمان‌های جدید تهران از آغاز فرسوده ساخته می‌شوند. دوستی می‌گفت که از کنار برخی ساختمان‌های محله‌اش هرگز عبور نمی‌کند…

در تهران بی قانونی نیز قاعده‌ای عمومی است و اول از همه آن را در نوع رانندگی و بی اعتنایی عموم به قواعد و علائم رانندگی می‌توان دید بطوری که هر بار که از این سوی خیابان به آنسوی آن و با رعایت همۀ احتیاط‌ها می‌روید بی اغراق جان خود را به خطر می¬اندازید. یک بار حین عبور از روی خط عابر پیاده خودرویی که داخل فرعی پیچید عملاً مرا در جوی انداخت و راننده هم با خونسردی راه خود را ادامه داد و رفت. شانس آوردم سرعتش زیاد نبود. دومین نشانۀ بی قانونی، آداب و رفتار روزمرۀ مردم با هم و بویژه نوع و لحن حرف زدن آنان با یکدیگر است. زبان رایج در کوچه و خیابان و بویژه در ادارات بسیار فقیر، شلخته و بی¬نزاکت است و نوع رفتار حاکمان با جامعه را بازنمایی می‌کند. در این زبان دیگر ضمیر دوم شخص جمع به ندرت به کار می رود و اگر کسی هم از آن استفاده کند غالباً فعل آن را به صورت دوم شخص مفرد صرف می کند. زبان در ایران اسلامی گویاترین نماد انحطاط است. این زبان، زبان گفتگو و تفاهم یا همبستگی نیست. و این بسیار خطرناک و دردناک است به ویژه اینکه زبان پارسی طی سده ها زبان مقاومت و همبستگی ایرانیان در مقابل اشغالگران و زورگویان بوده است. در هیچیک از حالات روزمرۀ این زبان نشانی از احترام و به رسمیت شناختن حقوق دیگری مشاهده نمی‌شود…

[…] در این روزها ندرتاً در اماکن عمومی سخنی از سیاست و اوضاع کشور شنیدم. سکوت و دلزدگی همه جا حکفرماست. این سکوت اما نشانۀ رضایت نیست. نشانۀ ناامیدی است. ناامیدی از امکان تحول و تغییر. همۀ نگاه‌ها (و امیدها) به خارج از مرزها دوخته شده است. در دفتر یکی از باقی‌مانده‌های روزنامه‌های اصلاح طلب روزنامه‌نگاری خوش‌قلم و معروف به من می‌گفت که اگر آمریکایی‌ها فلان‌جا و فلان جا را بمباران کنند، کار رژیم یکی دو روزه تمام است و من در ناباوری مانده بودم چه بگویم و چرا او اساساً چنین چیزهایی را به من می‌گوید… یک شب که دیروقت با تاکسی تلفنی از ظفر به هتل بازمی‌گشتم رانندۀ خودرو به محض اینکه متوجه شد که از خارج آمده ام بی مقدمه و یک نفس در طول راه داستان‌هایی دربارۀ توانایی‌اش در شناسایی جاسوسان انگلیسی سر هم می‌کرد که حقیقتاً به هذیان‌های ذهنی عمیقاً مسموم و بیمار شباهت داشتند…

در برخی محلات تهران آنتن‌های ماهواره‌ای دیگر به وضوح پشت پنجره¬ها نصب شده‌اند. در تهران، از میان ده نفر دست¬کم هفت نفر به شبکه های تلویزیونی ماهواره‌ای دسترسی دارند و قیمت آنتن‌های ماهواره‌ای نیز تقریباً به صد و ده دلار کاهش یافته است. همین وضع در مورد دیگر شهرهای بزرگ کشور کم‌وبیش صادق است.

یکی از شب‌ها به خیابان جردن و از آنجا به محلۀ فرشته و الهیه رفتم. برخی از برج‌های جدید تهران مثلاً در خیابان فرشته که عرض آن به زحمت به شش متر می¬رسد ساخته شده¬‌اند. ظاهر برج‌ها بسیار آراسته بود بطوری که برخی شان با ساختمان‌های برخی مناطق لوس¬آنجلس یا محلات شانزدهم و هفتم پاریس یا «کودام» برلن و اطراف هایت¬پارک لندن برابری می¬کردند و قیمت‌هایشان هم خیلی کمتر از آپارتمان‌های پاریس یا لندن نبودند… دیگر از بقایای کوچه باغ‌های قدیمی شمیران کمتر اثری به جای مانده است. تنها ده ونک قدری بافت قدیمی¬ خود را حفظ کرده و از گزند برج‌سازان فعلاً در امان مانده است. در کوچه¬های اطراف محمودیه بسیاری از خانه‌های قدیمی متروکه مانده¬ و در حال ویران شدن هستند. بنظر می‌رسد که صاحبان‌شان مرده¬اند و بازماندگانشان نیز از خارج برنگشته¬اند و بنیادها هم آنقدر اموال ضبط شده دارند که دیگر به این «خرده¬ریزها» نمی¬رسند. دنیای آدم‌های این محلات ربطی به دنیای جنوب شهر تهران ندارد که دیگر البته تا جادۀ ساوه و بهشت زهرا گسترش یافته است. اغذیه فروشی‌های زنجیره¬ای و رستوران‌های ریز و درشت میدان تجریش و کوچه پس کوچه¬های شمیران تا دیروقت مملو از مشتری است (از قرار سختگیری‌ها و فشارهای حکومت مذهبی باعث شده که مردم و البته هر کس به اندازۀ بضاعت خود، بیش از گذشته به لذت خوردن و نوشیدن روی آورند).

جوان‌ها به ویژه جوانان محلات جنوب شهر مثل اشباح در خیابان‌ها سرگردان هستند و از وقت گذرانی‌های دسته¬جمعی آنان پیداست که اغلب بیکارند و بی¬هدف از این سر خیابان به آن سر خیابان و از این سوی شهر به آن سوی شهر در رفت و آمدند. حتی وضع جوان‌های خانواده¬های متمول هم ماهیتاً فرقی ندارد، گیرم که آنان با خودروهای گران‌قیمت‌شان حد فاصل الهیه و جردن را تا میدان ونک و گاه به همراه دختران جوان بالا و پائین می‌روند. پسرهای جوان ایرانی همه یک شکل شده¬اند. فرقی هم نمی¬کند که خاستگاه اجتماعی¬شان چیست. همه یک‌جور موهایشان را آرایش می¬کنند. همه یک فرم پیراهن و شلوار و کفش می¬پوشند و همه سرمشق‌شان ظاهراً جوانان ایرانی لوس¬آنجلس است که در شبکه های ماهواره¬‌ای می¬بینند.

شبی، دیروقت به محلۀ شمس¬العماره رفتم. جوانانی را دیدم که علناً کنار خیابان ایستاده بودند و به خودروهایی که آهسته از کنارشان می¬گذشتند، می¬گفتند: «دارو، دارو» و بعد بسته¬های کوچک هروئین را به آهستگی نشان می¬دادند. ساختمان‌های خیابان قدیمی چراغ برق فرسوده و غالباً مخروبه شده¬‌اند و شب‌ها به دلیل ناامنی کمتر کسی جرأت می‌کند به آن محله برود. با این حال، ناامنی در تهران حسی عمومی است. بسیاری از خانه¬ها و آپارتمان‌ها، چه در جنوب، چه در مرکز و چه در شمال شهر به درها و نرده¬های آهنی نوک تیز تجهیز شده‌اند. حتی در قیطریه و ظفر بسیاری از آپارتمان‌ها حالا به یک جدارۀ جدید در آهنی مجهز هستند…

روزی به بازار سر زدم. حد فاصل بازار کفش فروش‌ها و چهارسوق را طی کردم تا به بازار سیداسماعیل رسیدم. کارتن‌های انواع سیگارهای قاچاق آمریکایی را تا سقف مغازه¬ها و گاه تا بیرون در پیاده‌روها روی هم چیده بودند بی آنکه صاحبان‌شان نگرانی به دل راه بدهند. در راه بازگشت کتاب پاسخ به تاریخ شاه را روی پیشخوان یک باجۀ کتابفروشی در سبزه میدان دیدم. از صاحب باجه پرسیدم: «پرفروش¬ترین کتابتان کدام است؟» با سر جواب داد: «کتاب شاه».

روز جمعه را از میدان هفت تیر تا بیمارستان هزار تخت خواب پیاده طی کردم. هنوز حتی برخلاف سال های شصت یک پاسدار در خیابان‌ها ندیده‌ام. اما تا دلتان بخواهد مأمور شهربانی هست که در گروه‌های چند نفره در خیابان‌ها و گذرگاه‌های اصلی شهر مستقر هستند. شاید پی برده¬اند که پلیس در قیاس با پاسدار و بسیجی حساسیت کمتری در مردم بویژه در بین جوانان برمی‌انگیزد. اما، از ظاهر آشفتۀ پلیس و سربازها هم پیداست که در روز حادثه جز شهادت کار دیگری از آنان ساخته نیست. حوالی ظهر به نماز جمعه رفتم. حد فاصل میدان انقلاب و چهارراه ولیعصر را بسته بودند. اما خیابان مقابل دانشگاه تهران و کوچه‌های اطراف آن بسیار خلوت بود. خواستم از مرد نسبتاً مُسنی که آنسوی نرده‌های دانشگاه بود و ظاهراً از متصدیان امور نماز جمعه، ورودی آقایان را بپرسم که دیدم سرگرم نزاع با جوان آذری است که سراغ یکی از بنیادهای امداد را می¬گرفت. در واقع جوان شهرستانی سری پرشور داشت. نزاع لفظی‌شان قدری بالا گرفت. جوان آذری هنوز دو سه قدمی از مرد فاصله نگرفته بود که با صدای بلند چند فحش آبدار نثار آخوند و مقامات کرد، بی آنکه طرف مقابل به روی خودش بیاورد (یکی دو روز بعد به دو روحانی در خیابان سلام کردم. یکی¬شان تعجب کرد، دیگری ترسید). پیش از رسیدن به صحن نمازگزاران دو بار کنترل بدنی شدم. برای اولین بار دریافتم که دیگر از زمین چمن دانشگاه تهران، جایگاه نمازگزاران مرد، خبری نیست و کف آن را با موزائیک پوشانده‌اند. خطبه¬ها هنوز شروع نشده بود. یکی از مجریان نماز جمعه با دعا و صلوات، بیهوده می‌کوشید مجلس را پیش از آغاز خطبه¬ها گرم کند. محفل خودی بود و همه تقریباً همدیگر را می شناختند. مرد مُسن تنومندی که ظاهراً پی برده بود که من غریبه یا باصطلاح « غیرخودی » هستم بی جهت فریاد برآورد « مرگ بر منافق ». ساعت یک ربع به ظهر بود و اذان را باید حوالی ساعت یک می¬خواندند. با تعجب بیش از چند ده نفر در قسمت مردان ندیدم که متوسط سن‌شان دست¬کم شصت سال بود. بعداً که موضوع را با یکی از دوستان تهرانی در میان گذاشتم، شنیدم که بسیاری از صحنه¬هایی که در تلویزیون نمایش می¬دهند تصاویر و صحنه‌های آرشیوی است. اما حکومت فقط سه هزار مسجد را در تهران کنترل می-کند و هر مسجد موظف است که در روزهای خاص دست¬کم سی نفر را برای راهپیمایی‌ها و مراسم حکومتی بسیج کند.

از دانشگاه بیرون آمدم. حوصلۀ دولا راست شدن الکی را نداشتم. پیاده به طرف بلوار کشاورز، میدان ولیعصر و سپس به سمت میدان هفت تیر راه افتادم. سفره¬خانه¬های جدید تقریباً در همه جا درست شده¬ و تشبیهی از قهوه¬خانه¬های سنتی جنوب شهر تهران هستند که حالا قدری زیباتر و تمیزتر تا مناطق مرکزی و شمال شهر گسترش یافته¬‌اند. در اختلاف با قهوه¬خانه‌های قدیمی، سفره¬خانه¬های جدید محل تجمع خانواده¬ها و جوانان هستند اعم از دختر و پسر. در اغلب این سفره¬خانه¬ها بساط قلیان¬کشی به راه است و دخترها هم پا به پای پسرها قلیان می¬کشند و « مزۀ » قلیان هم گاه چای و خرما گاه چیپس و ماست است (حکمت این آخری را نفهمیدم!). ممکن است در بادی امر این نوعی گشایش بنظر برسد. اما، جوانان ظاهراً نمی‌دانند با وقتشان یا با شور جوانی‌شان چه بکنند. در خیابان نیز دیگر شایع است که دختران و پسران جوان دست یکدیگر را می‌گیرند و متولیان امور هم نمی‌کوشند با آنان بدرفتاری کنند یا در اصل آنان را بیشتر علیه خود تحریک کرده و بشورانند. در جوانان اصلاً ترس نیست. آنچه هست بغض و عصیان است و بعضاً شور انتقامجویی و ویرانگری. و چنین وضعی به گفتۀ یکی از دوستان تهرانی بیشتر زمینه¬ساز صعود جریان‌های افراطی و چه بسا شبه فاشیستی است.

در این وضعیت، مهمترین چالش حکومت همچنان فرهنگی است یا در اصل ناتوانی فرهنگی برای تطبیق خود با چالش‌های بزرگ داخلی و خارجی است و شواهد نشان می¬دهند که همین ناتوانی عاقبت کار دست‌شان خواهد داد. نه اینکه مثلاً رژیم دلش نمی‌خواهد رابطه¬ خود را با آمریکا عادی کند. اما، حکومت خوب می‌داند که اگر روزی سفارت آمریکا دوباره در تهران باز شود سررشتۀ امور به سرعت از دستش خارج خواهد شد. رژیم چنان سرنوشتش را به تلقی ایدئولوژیک از حکومت مذهبی و ضدیت با آمریکا گره زده که دیگر عبور از آن برایش به‌ منزلۀ فروپاشی است و این احتمال خیلی هم غیرواقعی نیست. افزون بر این، مرز میان خودی و غیرخودی در ایران هم واقعی است و به شکافی بزرگ میان حکومت و مردم تبدیل شده است. حالا نه مردم حکومت را از خود می¬دانند و نه حکومت مردم را از خود می‌داند…

Laisser un commentaire

Votre adresse e-mail ne sera pas publiée. Les champs obligatoires sont indiqués avec *

Retour en haut