بحران تنگۀ هرمز دیگر صرفاً رویارویی‌ای میان جمهوری اسلامی ایران، آمریکا و اسرائیل نیست، بلکه به یکی از کانون‌های اصلی […]

بحران تنگۀ هرمز دیگر صرفاً رویارویی‌ای میان جمهوری اسلامی ایران، آمریکا و اسرائیل نیست، بلکه به یکی از کانون‌های اصلی بازآرایی نظم جهانی تبدیل شده است. در حالی که غرب، چین و روسیه ادامۀ انسداد این گذرگاه راهبردی را برای اقتصاد جهانی غیرقابل تحمل می‌دانند، همزمان از فروپاشی کنترل‌نشده ایران و پیامدهای ژئوپولیتیکی آن نیز هراس دارند. همین تناقض، راهبردی دوگانه و فرساینده پدید آورده است: تضعیف جمهوری اسلامی، بدون تمایل واقعی به سرنگونی فوری آن؛ راهبردی که هم خطر طولانی شدن جنگ و فرسایش آمریکا و اسرائیل را افزایش می‌دهد و هم جامعۀ ایران را بیش از پیش به سوی فقر، بی‌ثباتی و یأس سوق می‌دهد.

ناصر اعتمادی

بحران کنونی تنگۀ هرمز دیگر صرفاً بحرانی منطقه‌ای میان جمهوری اسلامی ایران، ایالات متحد آمریکا و اسرائیل نیست، بلکه به یکی از مهم‌ترین گره‌گاه‌های بازآرایی نظم جهانی

تبدیل شده است. مسدود شدن عملی این گذرگاه راهبردی، تهدید جمهوری اسلامی به اعمال کنترل یکجانبه بر عبور کشتی‌ها و اخذ عوارض، و همزمان تهدیدهای نظامی واشنگتن، اکنون مستقیماً امنیت انرژی، تجارت جهانی و ثبات اقتصاد بین‌المللی را تحت تأثیر قرار داده‌اند. به همین دلیل نیز بحران تنگۀ هرمز از سطح یک منازعۀ نظامی فراتر رفته و به نقطۀ تلاقی رقابت‌های ژئوپولیتیکی آمریکا، چین، روسیه و قدرت‌های منطقه‌ای بدل شده است.

نشست اخیر وزرای اقتصاد گروه هفت در پاریس که بخش عمده‌ای از آن به پیامدهای اقتصادی بحران تنگۀ هرمز اختصاص یافت، نشان داد که اقتصادهای بزرگ جهان ادامۀ وضعیت کنونی را قابل تحمل نمی‌دانند. تأکید قدرت‌های صنعتی بر «ضرورت فوری» بازگشایی آزاد و بدون عوارض تنگۀ هرمز، در واقع بیانگر نگرانی عمیق آنها از فروپاشی تدریجی نظم حقوقی حاکم بر آزادی کشتیرانی بین‌المللی است. زیرا اگر جمهوری اسلامی بتواند کنترل عملی این گذرگاه را به دست گیرد و قواعد مستقل خود را بر آن تحمیل کند، این امر نه تنها بازار انرژی، بلکه کلیت نظام تجارت جهانی را وارد مرحله‌ای تازه و خطرناک خواهد کرد.

با این حال، در برابر این بحران، جامعۀ جهانی هنوز میان دو نگرانی اساسی گرفتار است: از یک سو، ادامۀ انسداد تنگۀ هرمز و فرسایشی شدن بحران برای اقتصاد جهانی قابل دوام نیست؛ و از سوی دیگر، ورود به جنگی گسترده علیه جمهوری اسلامی ایران می‌تواند منطقه را به سوی آشوبی غیرقابل مهار سوق دهد. همین دوگانگی توضیح می‌دهد که چرا ایالات متحد آمریکا، با وجود تهدیدهای مکرر دونالد ترامپ، تاکنون ورود به مرحلۀ نهایی تقابل نظامی گسترده را به تأخیر انداخته است.

افزون بر این، سفرهای متوالی دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین به پکن معنایی فراتر از دیدارهای دوجانبه پیدا می‌کنند. چین امروز مهم‌ترین قدرتی است که هم به ثبات انرژی خلیج فارس وابسته است و هم از فرسایش آمریکا در خاورمیانه سود می‌برد. روسیه نیز، هرچند از افزایش قیمت نفت منافعی به دست می‌آورد، اما از بی‌ثباتی کامل بازار جهانی و خطر گسترش جنگ نگران است. از این رو، بحران تنگۀ هرمز اکنون به بخشی از یک معاملۀ بزرگ‌تر میان قدرت‌های جهانی تبدیل شده است. در این معامله پرونده‌های ایران، اوکراین، تایوان، تجارت جهانی و امنیت انرژی به یکدیگر گره خورده‌اند.

در چنین شرایطی، پرسش مهم این است که آیا چین و روسیه حاضر خواهند شد در صورت ادامۀ بحران، با نوعی اقدام محدود نظامی برای بازگشایی تنگۀ هرمز موافقت ضمنی کنند؟ پاسخ، به احتمال زیاد، مثبت است؛ مشروط به این که چنین اقدامی محدود، کنترل‌شده و فاقد هدف آشکار تغییر رژیم در ایران باشد. پکن و مسکو هر دو می‌دانند که انسداد طولانی‌مدت تنگۀ هرمز می‌تواند اقتصاد جهانی را وارد بحرانی عمیق کند. اما در مقابل، آنان برای چنین نرمشی بهای ژئوپولیتیکی خواهند طلبید.

برای چین، مهم‌ترین مسئله تایوان و رقابت تکنولوژیک با آمریکا است. پکن احتمالاً انتظار خواهد داشت که واشنگتن از شدت حمایت‌های نظامی و سیاسی خود از تایپه بکاهد و بخشی از فشارهای اقتصادی و فناوری علیه چین کاهش یابد. برای روسیه نیز، مسئلۀ اصلی اوکراین و تحریم‌های غرب است. کرملین ممکن است در ازای همکاری غیرمستقیم در مهار بحران تنگۀ هرمز، انتظار انعطاف بیشتر غرب در پرونده اوکراین و کاهش فشارهای اقتصادی را داشته باشد.

اما در پس همۀ این تحولات، مسئلۀ اصلی همچنان آیندۀ جمهوری اسلامی ایران است. پرسش بنیادین این است که چرا آمریکا، اروپا، چین و روسیه، با وجود اختلافات عمیق خود، همچنان از ایدۀ تغییر رژیم در ایران پرهیز می‌کنند؟ پاسخ را باید در تجربه‌های عراق، افغانستان و لیبی جستجو کرد.

قدرت‌های جهانی میان «تضعیف جمهوری اسلامی» و «فروپاشی کنترل‌نشده ایران» تفاوت قائل‌اند. آنان به خوبی می‌دانند که سرنگونی حکومت در ایران، اگر بدون وجود جایگزینی منسجم، ملی، دولت‌گرا و قادر به حفظ انسجام کشور صورت گیرد، می‌تواند به خلأ قدرت، جنگ داخلی، تجزیۀ عملی، فعال شدن گروه‌های مسلح قومی و مذهبی و بی‌ثباتی گسترده در سراسر خاورمیانه بینجامد.

از این منظر، حتی قدرت‌هایی که خواهان پایان جمهوری اسلامی‌اند، از سقوط بی‌برنامۀ آن هراس دارند. برای چین، ثبات ایران مهم‌تر از ماهیت رژیم است. پکن از ایرانی ضدغربی اما قابل پیش‌بینی بیشتر سود می‌برد تا از ایرانی فروپاشیده و آشوب‌زده. روسیه نیز، با وجود فرسایش ناشی از جنگ اوکراین، هنوز جمهوری اسلامی را بخشی از محور ضدغربی خود می‌داند و مایل نیست ایران به‌طور کامل به حوزۀ نفوذ آمریکا و اسرائیل منتقل شود.

در عین حال، ایالات متحد آمریکا و اسرائیل نیز با وجود تمایل آشکار به تضعیف جمهوری اسلامی، هنوز به این جمع‌بندی نرسیده‌اند که جایگزینی قابل اتکا برای ادارۀ ایران پس از جمهوری اسلامی وجود دارد. از نگاه آنان، مشکل صرفاً سرنگونی حکومت نیست، بلکه مسئلۀ اصلی «روز بعد» است: چه نیرویی قادر خواهد بود ارتش، بوروکراسی، مرزها، اقتصاد و انسجام ملی ایران را حفظ کند؟

همین تردید است که باعث شده راهبرد کنونی غرب بیشتر بر فرسایش تدریجی جمهوری اسلامی متمرکز شود تا سرنگونی فوری آن. اما این راهبرد خود حامل تناقضی خطرناک است. زیرا ادامۀ فشارهای نظامی و اقتصادی، بدون وجود افق سیاسی روشن، نه فقط حکومت، بلکه جامعه و اقتصاد ایران را نیز به سوی فرسایش عمیق سوق می‌دهد.

جنگ جاری، زیرساخت‌های اقتصادی ایران را بیش از هر زمان دیگری تضعیف کرده است. کاهش ارزش پول ملی، تورم سنگین، گسترش فقر، فرار سرمایه، فروپاشی بخش‌هایی از تولید و افزایش یأس اجتماعی، میلیون‌ها ایرانی را به وضعیتی بی‌ثبات و فرساینده سوق داده‌اند. این وضعیت در درازمدت نه برای جامعه ایران قابل تحمل است و نه برای کل منطقه.

از همین رو، حتی اگر فشار خارجی مستقیماً به تغییر رژیم منجر نشود، فرسایش اقتصادی و اجتماعی می‌تواند در نهایت زمینه‌های انفجار داخلی را فراهم کند. مسئله اینجاست که بدون وجود یک بدیل سیاسی سازمان‌یافته و ملی، چنین انفجاری الزاماً به گذار دموکراتیک و باثبات منتهی نخواهد شد.

بنابراین، بحران کنونی تنها بحران جمهوری اسلامی نیست؛ بحران نبودِ افق سیاسی برای آیندۀ ایران نیز هست. غرب، چین و روسیه هر یک به دلایل متفاوت از فروپاشی کنترل‌نشده ایران هراس دارند، اما در عین حال، استمرار وضع موجود نیز به‌تدریج پرهزینه‌تر می‌شود. از این رو، مسئلۀ اصلی در ماه‌های آینده نه فقط تنگۀ هرمز یا برنامۀ هسته‌ای ایران، بلکه چگونگی شکل‌گیری بدیلی سیاسی خواهد بود که بتواند هم پاسخگوی مطالبات جامعۀ ایران باشد و هم نگرانی‌های ژئوپولیتیکی قدرت‌های جهانی را کاهش دهد.

تا زمانی که چنین بدیلی حقیقتاً شکل نگرفته است، جهان احتمالاً به راهبردی متناقض ادامه خواهد داد: تضعیف جمهوری اسلامی، بدون تمایل واقعی به فروپاشی فوری آن و تلاش برای مهار بحران، بدون توانایی حل ریشه‌های آن.

Laisser un commentaire

Votre adresse e-mail ne sera pas publiée. Les champs obligatoires sont indiqués avec *

Retour en haut